خرید بک لینک
بعضی وقتا یه چیزایی می شنوی که واقعا آدم عاجز می مونه که باید چکار بکنه... اصلا باور کنه که این اتفاق افتاده... هرکی یه چیزی می گه ... شایدخودش خواسته... توهم است... اما... طفلی اون مادری که سالها زحمت کشیده تا بچه هاش در آسایش و آرامش باشند...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

یهویی زمستون شد... هوا خیلی سرد شده...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

دیروز دوباره با داداشی حرف زدم... نمیدونم ... چکار کنم ... خدایا...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

یعنی حس و حالی دارم ... قاطی پاتی ...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

سر صبحی یه فص(؟) بحث کردیم... خیلی پر رویی واقعا هر وقت ... هر چی... تو بخوای؟؟؟؟؟؟!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــ

اما گفتم قرار چی شد؟

اووووووووووووووووومممممممممم

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

چرا این همه عشقولی شدم من؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

راستی یادم رفت جمعه را بگم... اما تو خیلی بی حال و حوصله بودی عزیزم...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

پاییز تمام شد...
یه پاییز بدون تو بابایی... یه شب یلدای بدون تو ... یه شبی یلدا که همه بودیم و تو نبودی...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

پنج شنبه ساعت 11 - 11و نیم بود می خواستیم بخوابیم که زنگ زدند. داشتم فکر می کردم چه مزاحمی این وقت شب!!! یه همسایه بود که گفت یه ماشین تو پارکینگ تون آتیش گرفته.............................

.

.

.

امروز شنبه است ... خدایا فکر و خیال اینکه چه اتفاقهایی می تونست بیفته حالم و بد می کنه این دو شب اصلا نتونستم بخوابم... خدایا خانواده ام را در پناه خودت حفظ کن... خدایا شکرت...

برچسب: نویسنده: کامیار صادقی تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:15

صفحه بندی